1 نظر

  1. مهدی بافرانی می‌گه:

    آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

    چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

    ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

    ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

    چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی

    از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ

    تیغی به دست خونی. آمد مرا که چونی

    گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

    از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

    آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

    ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

    رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

    در دست جام باده آمد بتم پیاده

    گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ

    پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

    یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

    تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد

    هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

    کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

    کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

    طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

    با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

    کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

    گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

    مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است

    اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ
    مولانا

ارسال نظر